اولین باری که من
دیماج خوردم برمیگرده به سوم ابتدایی که با اردو مدرسه قم رفته بودم. یه قابلمه
بزرگ از این قابلمه هایی که توش آش درست میکردن پر دیماج بود که خانم چگینی ناظم
مدرسه بین بچه ها تقسیم میکرد. اما من اسمش رو نمیدونستم برای همین نمیتونستم دقیق
به مادرم بگم چی میخوام که برام درست کنه. من اصالتا گیلانی هستم اما متولد و ساکن
قزوین پس اگه منصف باشم نباید از مادرمم توقع زیادی میداشتم. بعدها که بزرگتر شدم
و تو آشپزی یه سرکی کشیدم با یه دستور غدایی آشنا شدم که دقیقا همون مزه و طعم
دوران سوم ابتدایی رو برام زنده کرد. دربارش بیشتر تحقبق کردم فهمیدم اسمش دیماج و
همه تو پنجاه بدر( یه رسم و سنت قدیمی در قزوین هستش که پنجاهمین روز بهار رو درست
مثل سیزده بدر طبیعت گردی میکنن و جشن میگیرند تو پست های بعدی حتما مفصل دربارش
توضیح میدم ) درست میکنن و میخورن. تصمیم گرفتم تو پنجاه بدری که میاد شرکت کنم و
با یه بهونه ای با یه خانواده آشنا شم تا بتونم دیماج بخورم.
